‏نمایش پست‌ها با برچسب اطلاع رسانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اطلاع رسانی. نمایش همه پست‌ها

۱۵ مهر ۱۳۹۰

ديوانگان

من هيچ وقت طرفدار محصولات شرکت Apple نبوده ام. دليل عمده آن تلاش برای القای مخفی حس اشرافی گری در پشت پرده عرضه محصولات اين شرکت است. ولی Steve را دوست داشتم. او ساده می زيست، ساده فکر می کرد و ايده هايش را ساده بيان می کرد. نام او در 338 نوآوری ثبت شده در امريکا به عنوان مخترع و يا همکار به چشم می خورد. تقريباً از روز کناره گيري Steve Jobs تا امروز چيزی در بلاگم ننوشته بودم (پست قبلی: تحول در لوازم التحرير). اينجا روايت کمتر منتشر شده Steve Jobs، کسی که متفاوت می انديشيد، از ديوانگان را می توانيد مشاهده نماييد.


سرانجام سهم Steve Jobs از زندگی هم به پايان رسيد. هرچند خيلی کوتاه اما بنابر گفته خودش، او رفت تا همچنان "کهنه ها جای خود را به تازه ها بدهند".

۰۱ بهمن ۱۳۸۹

تحول در لوازم التحرير

اين چند روز، خبر خداحافظی Steve Jobs از Apple بدليل درمان آنچه بازگشت مجدد سرطان در سن 55 سالگی ناميده شده، بعنوان يکی از موضوعات داغ خبری مورد بحث خودنمايی می کند. با تحولاتی که سال گذشته در صنعت کامپيوتر ايجاد شد، نام Jobs و شرکت Apple برای چندمين بار در ربع قرن اخير بر سر زبانها افتاد. اگر از اين ويدئو کليپ چشم پوشی کنيم، او بدون شک يکی از موثرترين افراد در اين صنعت بوده و هنوز هم هست.
اما صدای انقلابی که Jobs ايجاد نمود، در جنوب شرقی آسيا نيز، کم کم دارد به گوش می رسد. بر پايه گزارش Mark Gurman در 16 ژانويه 2011، يک مدرسه در کشور Singapore مبلغ 100 هزار دلار امريکا بابت تجهيز اين مدرسه به iPad خرج نموده است.


همچنين بلاگر Graham Spencer گفته:
دبيرستان دخترانه Nanyang، تعداد 150 عدد iPad که 140 عدد از آن برای دانش آموزان و 10 عدد ديگر برای مربيان اين آموزشگاه است را با هدف پايان دادن به روشهای سنتی آموزش بر پايه کتاب و دفتر، خريداری نموده است.
با توجه به اتفاقی که در فوق به آن اشاره شد، پايان کار دفتر و کتاب و روشهای سنتی آموزشی در آينده نزديک، دور از ذهن نيست.

۱۶ دی ۱۳۸۹

روند آينده تکنولوژی اطلاعات

 تقريباً از سال 2002 تا 2009، تحول و نو آوری خاصی در صنعت توليد کامپيوترهای شخصی ايجاد نشد. اين رکود باعث شد سازندگان سخت افزار و نرم افزار فرصتی پيدا کنند تا يک بازنگری کلی در توليدات گذشته خود انجام داده و به بهبود کيفيت محصولات پيشين بپردازند، يا آنها را با استفاده از تکنولوژی روز از نو خلق نمايند. از ثمره اين بازنگری می توان به پردازنده پر سرعت و کم مصرف Atom و سيستم عامل Windows 7 اشاره نمود که عملکرد بهتری از نسلهای قبل از خود دارند. اين باز آفرينی ها دوباره چرخ صنعت کامپيوتر را حرکت کوچکی داد تا شاهد ارائه لپ تاپهای کوچکتر، کم مصرفتر و با کارايي بهتر باشيم.
حجم CPU های پر سرعت به اندازه ای کوچک شد تا بتوانند به همراه کليه لوازم جانبی در داخل تلفنهای قابل حمل به راحتی قرار گرفته و اکثر قابليتهای يک کامپيوتر شخصی را به يک تلفن موبايل بيفزايند. اما اوايل سال گذشته بطور ناگهانی با معرفی تبلت Apple و تبليغات گسترده و فروش بسيار خوب آن، ساير سازندگان را به فکر توليد محصول مشابه با قابليتهای بهتر انداخت. اين اتفاق به وقوع پيوست و امروز در کمتر از يک سال در نمايشگاه CES 2011 شاهد ارائه انواع و اقسام تبلت ها با اندازه و کارايي مختلف هستيم.
اما از طرف ديگر، گوگل هم در حال ديدن خواب و خيال تازه ای برای آينده نه چندان دور مصرف کنندگان است، و به زودی تاثير آن را بر زندگی خود احساس خواهيم نمود. اين طور که از آناليز اخبار اخير بدست آورده ام، بطور اختصار گوگل قصد دارد با بهره گيری ازقدرت پردازنده های گرافيکی GPU که اين روزها قدرتشان زياد کمتر از CPU کامپيوترها نيست، حذف هارد ديسک و بکارگيری امکانات قدرتمند خود يک تغيير اساسی در کارکر و تعريف کامپيوترهای شخصی به وجود آورد. در اين حالت کاربران به جای خريد کامپيوترهای پرقدرت بايد به دنبال اتصال اينترنت پر سرعت باشند. کليه نرم افزارها بر روی کامپيوترهای گوگل نصب شده و کاربر تنها از طريق خريد آيکونهای ميانبر به برنامه های کاربردی خود دسترسی خواهد داشت. ضمن اينکه، کاربر تنها به يک موس، صفحه کليد و صفحه نمايش نياز دارد و يا يک تبلت لمسی ارزان قيمت.

۲۳ آبان ۱۳۸۹

دعوت عمومی برای پيوستن به Facebook

اگر تا کنون يک اکانت شخصی در Facebook برای خود باز نکرده ايد، برای شما متاسفم. شما هنوز در عصر حجر زندگی می کنيد. امروز اگر کسی از ايجاد اکانت در Facebook و ساير شبکه های اجتماعی خودداری نمايد و يا قصد منصرف نمودن ساير افراد را از اين کار داشته باشد، بدون شک يک متحجر واقعی است.
آيا با آنچه در پاراگراف بالا نوشته ام مخالفيد؟ اگر جواب شما مثبت است، لطفاً دليل خود را در قسمت نظرات درج نماييد، شايد بتوانيد نظر من را از آنچه نوشته ام تغيير بدهيد. اما قبل از اين کار اجازه بدهيد يک سوال از شما بپرسم. با شنيدن نام کشورهای پاکستان، سوريه، چين، ويتنام، ايران، ازبکستان و کره شمالی چه احساسی به شما دست می دهد؟ اينها کشورهايي هستند که برای دسترسی به Facebook و ساير شبکه های اجتماعی موانع زيادی ايجاد نموده اند. نام اين کشورها بدون داشتن نظر سوء و صرفاً جهت اطلاع از دايرة المعارف آزاد ويکیپديا برداشت شده است.
پيش از اين هم چندين مطلب با عناوين اينترنت آينده چگونه خواهد بود؟، برنده شدن فيسبوک عليه يک مجرم اينترنتی، گرفتاری و در نهايت کمک هزينه تحقيقاتی نوشته بودم که تقريباً بی ارتباط به فيس بوک نبود. تجربه به اشتراک گذاری مطالب، گفتگوی بلادرنگ، نوشتن ديدگاه و ابراز علاقه نسبت به مطالب ارسالی دوستان، محدود نمودن بعضی از مطالب، يافتن دوستان قديمی و تماشای آلبوم های عکس که برای مشاهده عموم در پروفايل شخصی افراد بارگزاری شده، poke، مرور اخبار، بازی و تماشای کليپ های مختلف، بسيار دلپذير است. کار در محيط Facebook نياز به مهارت خاصی ندارد و کليه افراد گروه سنی الف تا ي، بدون در نظر گرفتن سطح تحصيلات و شخصيت اجتماعی قادر هستند از آن لذت ببرند. حضور دائم در Facebook شما را از مراجعه به سايتهای ديگر تقريباً بی نياز می کند و همه آن چيزی که به دنبال آن می گرديد را در اختيارتان می گذارد. هميشه با افراد خانواده و دوستان قديمی در ارتباط هستيد و هر موقع اراده کنيد می توانيد با آنها ارتباط برقرار نماييد. امکانات به روز رسانی از طريق گوشی تلفن همراه، نياز به مراجعه به Facebook را تا حد قابل توجهی کاهش می دهد. به تازگی Facebook قصد دارد با بکار گيری سرويس جديد، در زمينه پست الکترونيکی هم حرف اول را بزند. پس زمان را از دست ندهيد و تا دير نشده با ثبت نام در اين شبکه اجتماعی به جمع کاربران پرجمعيت ترين کشور اينترنتی جهان بپيونديد.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

باطری لپ تاپ

نمی دانم تا به حال به اين موضوع فکر کرده ايد که چرا باطری يکی از اجزاء لاينفک لپ تاپ است؟ يا اينکه چرا مجبوريم هنگام حمل لپ تاپ وزن باطری آن را تحمل کنيم؟ باطری لپ تاپ بر خلاف نظر اکثريت، منبع انرژی الکتريکی لپ تاپ محسوب نمی شود. بلکه تنها يک ابزار کمکی است برای محافظت اطلاعات موجود در حافظه موقت کامپيوتر شما، در زمان قطع برق. پس با توجه به نکته ذکر شده، استفاده از انرژی پتانسيل الکتريکی موجود در باطری در زمانی که دسترسی به سيستم برق شهری فراهم است، يک اشتباه بزرگ می باشد.
بر پايه ادعای اغلب سازندگان، باطری های قابل شارژ متداول امروزی، بطور نوعی می توانند حدوداً 500 تا 1000 مرتبه شارژ کامل و تخليه شوند. اين ادعا برای باطری های مورد استفاده در موبايل هم صادق است. پس اگر فرض کنيم که شما روزی يک بار باطری لپ تاپ را کاملاً تخليه و برای استفاده در روز بعد مجدداً شارژ نماييد، عمر مفيد باطری لپ تاپ شما چيزی حدود يک سال و چهار ماه الی دو سال و نه ماه خواهد بود. البته باطری شما بعد از اين مدت از بين نرفته و هنوز قابل استفاده است اما با کارايي کمتر. به اين معنی که اگر باطری نو قابليت تغذيه الکتريکی لپ تاپ را برای دو ساعت داشته، باطری کهنه پس از دو سال استفاده طبق شرايط فرض فوق، می تواند تنها برای يک ساعت انرژی الکتريکی لپ تاپ شما را تامين نمايد. عملکرد باطری در طول مدت دو سال بصورت تقريباً خطی به نصف کاهش يافته و پس از آن بصورت نمايي افت می نمايد.
همانطور که در پاراگراف اول اشاره شد، باطری منبع انرژی الکتريکی برای لپ تاپ نيست. بلکه يک منبع اضطراری برای محافظت از اطلاعات موجود در حافظه موقت لپ تاپ است. بلاگ های زيادی در اينترنت وجود دارند که در مورد افزايش کارآيی باطری لپ تاپ مطالب مفيدی را ارائه داده اند. علاقه ای به کپی برداری و ارائه مجدد مطالب آنها در اينجا ندارم. فقط چند مورد را که تقريباً بلاگرهای ديگر فراموش کرده اند به آن اشاره کنند، بصورت پيشنهاد اينجا می نويسم.
  • تا جايي که امکان دارد اجازه ندهيد باطری لپ تاپ شما بطور کامل تخليه شود.
  • قبل از روشن کردن لپ تاپ، آداپتور (شارژر) را به آن متصل نموده و از برق شهر استفاده نماييد.
  • هنگام خاموش کردن، تا پايان پروسه خاموش شدن لپ تاپ، آن را از برق جدا نکنيد.
  • فراموش نکنيد پس از استفاده از محتويات CD، آن را از درايو CD/DVD خارج نماييد.
هرگز برای افزايش عمر باطری لپ تاپ، آنرا از لپ تاپ جدا نکنيد. در هر صورت با وجود واکنشهاي شيميايي طبيعی که در داخل باطری در حال روی دادن است، تاريخ انقضای آن چه بخواهيد و چه نخواهيد فرا خواهد رسيد. ارزش سلامتی اطلاعات لپ تاپ شما در هنگام قطع برق، بيشتر از بهای باطری لپ تاپ است. ضمن اينکه در صورت جدا نمودن باطری از لپ تاپ، راه ورود گرد و خاک را به لپ تاپ خود از طريق منافذ موجود در قسمت اتصال باطری باز گذاشته ايد. ذرات معلق در هوا توسط نيروی مکش فن خنک کننده و جاذبه الکترواستاتيکی به قطعات الکترونيکی داخل لپ تاپ می چسبد، راه دفع حرارت قطعات به محيط را مسدود نموده، باعث کاهش طول عمر و عملکرد قطعات سيستم شما می شود.
پي نوشت: به دو دليل مهم برای مدتی نامعلوم از نوشتن پست جديد در اين بلاگ معذورم. اين دلايل عبارتند از:
  1. فراموشی بخشی از لغات و دستور زبان فارسی رايج، نوشتن متن به زبان فارسی را برای من کمی مشکل کرده و غلط های فراوان، اسباب خنده و کنايه خوانندگان بلاگ را فراهم نموده است.
  2. کار جديدی را شروع نموده ام و وقت آزاد روزانه ام به شدت کاهش يافته است.
اميدوارم با مديريت زمان، وقت آزادی را بتوانم ايجاد کرده و دوباره بتوانم نوشتن را در اينجا از سر بگيرم. با عضويت در صفحه اين بلاگ در شبکه اجتماعی Facebook می توانيد از شروع به کار مجدد اين بلاگ، بدون نياز به مراجعه روزانه، مطلع گرديد.

۲۹ فروردین ۱۳۸۹

چرا من عاشق تنهايي در آزمايشگاه هستم؟

معمولاً افرادی که وارد رشته های مهندسی، خصوصاً مکانيک و برق می شوند دارای پيش زمينه قوی در فيزيک و رياضی هستند. اما اين اصل در مورد من، به هيچ وجه صدق نمی کند. من از رياضی و فيزيک هيچ چيز نمی دانستم و هنوز هم چيز زيادی نمی دانم. وقتی گواهی سيکل راهنمايي خودم را دريافت کردم، آنقدر معدل نمرات من پايين بود که همه دبيرستان های اصفهان از ثبت نام من خودداری نمودند. حتی مدير يکی از دبيرستانها به من توصيه کرد، با اين معدل و تعداد دروس تجديدی که تو داری، بهتر است وقت خودت را با درس خواندن تلف نکنی و قبل از اين که به سن خدمت اجباری سربازی برسی، سر يک کار آبرومند مثل صافکاری، مکانيکی يا نقاشی اتوموبيل بروی، تا در آينده برای خودت استاد کار ماهر بشوی.
بالاخره يک روز مانده به شروع سال تحصيلی يک هنرستان با هزار و يک پيش شرط و تعهد من را ثبت نام کرد. از آنجايی که آن هنرستان يک رشته بيشتر نداشت، به ناچار وارد رشته برق شدم. آن روزها برای آينده يک هدف مشخص نداشتم. رفتن من به سر کلاس فقط برای راضی نگاه داشتن والدينم بود. سال اول هنرستان کارگاه به چهار بخش سوهان کاری، ورق کاری، جوشکاری و برق تقسيم می شد. هنرجو ها به چهار گروه تقسيم می شدند و هر گروه اين چهار دوره را بصورت شيفتی در طول سال تحصيلی فرا می گرفت. هفته ای 16 ساعت بیگاری.
يکی از روزهای پايانی سال تحصيلی، مدرس کارگاه در حال آموزش شبکه برق سه فاز بر روی تابلو برق از پيش نصب شده بود. تابلو را برق دار کرد تا قسمت خود نگهدار کنتاکتور را به ما عملاً نشان بدهد. بطور ناخودآگاه دستش بر روی يکی از تقسيمات سيم های لخت گذاشت. در آن زمان استفاده از کليدهای محافظ مينياتوری سريع امروزی متداول نبود، و اغلب از فيوزهای فشنگی با تاخير زياد استفاده می شد. خوشبختانه زير پای مدرس عايق بود و جريان برق از بدن و قلب او عبور نکرد. اما کف دستش به سيم های لخت چسبيده شد و تا چند ثانيه پس از عمل نمودن فيوز فشنگی نتوانست دستش را از تابلو جدا کند. همه ترسيده بودند و متحير به صحنه نگاه می کردند. مدرس از اين اتفاق شوک شده و زبانش بند آمده بود. سريع بر اساس آموزشی که ديده بوديم، از او خواستيم روی زمين دراز بکشد، علايم حياتی او را چک نموده و برای نجات او تلاش می کرديم تا آمبولانس برسد.
بر خلاف ساير بچه ها که با تلاش فراوان مشغول نجات جان مدرس بودند، من حس و حال ديگری داشتم. با تعجب از خودم می پرسيدم، چرا مدرس کارگاه با اين که چند ثانيه دچار برق گرفتگی شد، هنوز زنده است؟ بويي عجيبی پس از حادثه به مشام من رسيد بویي شبيه به گوشت کباب شده بود. به دست سوخته مدرس کارگاه که دچار خونريزی شديد شده بود نگاه کردم، حدس من درست بود، قسمتی از گوشت کف دستش بر اثر گرمای ناشی از برق گرفتگی پخته شده بود. با بررسی اين حادثه چرا های زيادی در ذهنم پديدار شد که برای پاسخ دادن به آنها تصميم گرفتم علم برق و بخصوص قانون اهم را به خوبی بياموزم.
حدوداً 15 سال می شود که جواب سوالاتم را پيدا نموده ام. در طول اين مدت آزمايشات زيادی را انجام دادم که اکثراً با موفقيت روبرو شده اند و راهم را برای تحقيقات بيشتر باز کرده اند. امروز مطمئنم منشاً بوی گوشت کباب شده بر خلاف آنچه در آن زمان تصور می نمودم، ناشی از آتش سوزی و اتصال کوتاه سيمهای برق نبوده است، بلکه بر اثر عبور جريان الکتريکی از گوشت دست معلم آزمايشگاه و تبديل آن به انرژی گرمايي اتفاق افتاده است. امروز برايم به خوبی روشن شده است که هر چه فرکانس برق زياد تر باشد، آسيب ديدگی از برق گرفتگی به چند دليل کمتر است. يعنی برق گرفتگی توسط جريان DC خطرناک ترين نوع برق گرفتگی محسوب می شود. همچنين هر چقدر مدت زمان عبور جريان الکتريکی از بدن بيشتر طول بکشد، آسيب بيشتری به بافت بدن وارد خواهد شد.
ديروز يکی از دوستان که برای ديدن من به آزمايشگاه آمده بود، از ساعت حضور من در آزمايشگاه شکايت کرد و پرسيد چرا مثل بقيه صبح ها به آزمايشگاه نمی آيم؟ تا مجبور نباشد برای ملاقات من نيمه شب مراجعه کند. در جواب او فقط لبخند زدم، اما امشب تصميم گرفتم اين پست را بنويسم. اميدوارم بتواند اين متن را بخواند و دليل اين کار من را به خوبی متوجه شود.
چند سال است که يکی از تفريحات من در آزمايشگاه، بازی با سيم های برق دار است. البته برقی که با شرايط دلخواه و مناسب با نوع آزمايش، خودم آن را توليد کرده ام. بعضی وقتها با انگشتانم، سيم های لخت برق دار را لمس می می کنم، تا آنچه حدس می زنم قرار است اتفاق بيافتد را در وجود خودم احساس کنم. برای اين کار و جلوگيری از اتفاق ناگوار نياز به ضريب حفاظتی بالا تمرکز و سرعت عمل زياد دارم. به علاوه اينکه، همه اينها هميشه نيازمند آرامش، سکوت و عدم اضطراب است. به همين دليل اغلب با استفاده از سکوت و آرامش نيمه شب تا صبح، و همچنين عدم حضور افراد ديگر در آزمايشگاه، در تنهايي به آزمايشات خودم می پردازم. هميشه بی خيال و از هفت دنيا آزاد هستم. به همه اتفاقاتی که مزاحم آرامش من می شود و اضطراب را در من زياد می کند بی اعتنا هستم، و سعی می کنم تا جايي که امکان دارد از آنها پرهيز کنم.
حدود 18 سال است که سيم های لخت برق را لمس می کنم و چند ثانيه قبل از هر بار لمس کردن سيم های برق به خودم می گويم، اين نفس آخری است که دارم می کشم. پس بهتر است از آن تا می توانم لذت ببرم. هرچند تا امروز توفيق به درک واصل شدن بدست نيامده است. ولی مطمئنم دير يا زود اين اتفاق خواهد افتاد. شايد دفعه بعد آخرين آزمايش را انجام خواهم داد. خيلی وقت است که ديگر از مرگ هراسی ندارم. چون هر روز دارم با اشتياق به استقبال آن می روم. اميدوارم قبل از اين اتفاق بتوانم نتايج آزمايشات انجام شده در طول اين چند سال را در يک مجموعه جمع آوری کنم و برای استفاده ديگران، منتشر کنم. امان از تنبلی!
سال 1999 در يکی از آزمايشگاه های شرکت تابان نيرو، چشمم به يک ترانسفورماتور متغير افتاد. آن را به برق وصل کردم و همراه با زياد کردن اندازه ولتاژ با انگشتانم ترمينال خروجی ترانسفورماتور را لمس می کردم تا ببينم آستانه احساس درد به ازای چه ولتاژ و جريانی اتفاق می افتد. در همان حال يکی از دوستان به شوخی گردن من را فشار داد. از آنجايي که بر روی کارم متمرکز بودم، با احساس کردن دست او بر روی گردنم، حواسم نا گهان پرت شد و ولتاژ را بدون کنترل افزايش دادم. اين ماجرا باعث برق گرفتگی من و او شد، اما به دليل رعايت کامل شرايط حفاظت الکتريکی، به خير گذشت. از آن روز تصميم گرفتم ديگر وقتی افراد ديگر در آزمايشگاه حضور دارند، هيچ آزمايشی را انجام ندهم. به خاطر دارم بعد از اين که حالش بهتر شد، شروع کرد به فحش دادن و بعد نصيحت کردن. او گفت:
بدبخت، با برق بازی نکن. الان جوان هستی. کله ات داغ است و نمی فهمی چه بلايي داری سر خودت می آوری. اگر شانس آوردی و کشته نشدی، با اين کارهايي که می کنی، اول کچل، بعد ديوانه و در آخر هم عقيم خواهی شد.
فکر کنم راست می گفت. تا حالا شانس آورده ام و کشته شدم. همانطور که او پيشبينی کرده بود، اول کچل شدم و بعد ديوانه. اما در مورد مورد سوم هنوز مطمئن نيستم. شايد آن را هم شده باشم ولی خبر ندارم.

۱۹ اسفند ۱۳۸۸

ترک اعتياد و عوارض ناشی از آن

اعتياد بدترين بلای عالم و رها شدن از دست آن بسيار سخت و همراه با عوارضی سنگين است که برای مدت طولانی، زندگی روزمره انسان را تحت تاثير خود قرار می دهد. تاثيراتی ناشی از تحول در ساختار بيولوژيک بدن انسان. اعتياد ساکت و بدون آن که متوجه حضور او شويد وارد زندگيتان میشود و خود را با شرايط روحی و جسمی شما سازگار می سازد. جزئی از شما می شود. تا آنجا که به هيچ قيمتی راضی به جدايی از آن نمی شويد. مگر کسی قبول می کند که دستش را قطع کنند!

اعتياد طولانی من هم برای خودش داستانی شده. هرچند در ابتدا کمک زيادی به پيشرفت سريع فکری من کرد، اما به تدريج باعث تقليل توان مبارزه با مشکلات بدون مصرف روزمره در من شد. مبارزه با اعتياد را از حدود يک ماه قبل آغاز نمودم و سعی می کنم هر چه زودتر به زندگی عادی خودم باز گردم. مطمئن هستم، بررسی علل اعتياد به عدم بازگشت مجدد به آن کمک زيادی خواهد نمود.
نوشيدن قهوه تلخ را هر چند در ابتدا با بی ميلی شروع کردم. اما به دليل عدم وجود آب سالم در شهر های محروم در جنوب و جنوب شرقی ايران، تنها راهي بود براي مجبور ساختن من به جوشاندن آب. نوشيدن قهوه را با 1.8 ليتر در روز آغاز نمودم. با افزايش فشار کار و نياز مداوم به مايعات، مصرف قهوه را بالا بردم. پس از گذشت چند ماه تصميم گرفتم براي کنترل قند خون، از مصرف شکر پرهيز کنم. تاثير کافئين قهوه بر مغزم افزايش يافت. بجای اين که مغزم قند بسوزاند، به کافئين عادت کرد. بدون نوشيدن يک فنجان قهوه هر نيم ساعت يک بار، محال بود کاری انجام دهم.
همواره به اشعار و انديشه هاي جلال‌ الملک ايرج‌ ميرزا علاقه زيادي داشتم. اشعار و انديشه او در مسائل اجتماعی، دارای معانی بسيار صحيح و عمیق است. او در بيتی از اشعار خود در اهميت علم می گويد:
تکيه بر حسن مکن، در طلب علم برآي، اين درختيست که هر فصل دهد بر تو ثمر
من هم دقيقاً همين کار را انجام دادم و همواره در همه کار ها سعی کرده ام از روابط علمی استفاده کنم، و دقت می کنم هيچ کاری بدون تکيه به روابط علمی ثابت شده انجام نشود. اما مثل اينکه، تبليغات مثبت و استفاده ابزاری از علم نيز بی تاثير در افزايش شدت اعتياد من به قهوه نبود. بر اساس معادله:

همان معادله معروف انرژی Albert Einstein، برای افزايش مقدار انرژی، بايد يکی از پارامترهای طرف ديگر معادله افزايش پيدا کند. افزايش c به دليل مربع بودن خيلی خوب است، ولی کنترل اندازه سرعت نور ماوراء قدرت بشر است و فقط خدا قادر به تغيير آن می باشد. تنها پارامتری که به سادگی قابل افزايش است جرم m است. جرم مايع با حجم و چگالی رابطه دارد. حجم زياد مايع باعث می شود دفعات زيادی به توالت نياز پيدا کنم. پس بنابراين با توجه به رابطه:

برای افزايش جرم بايد غلظت قهوه را زياد کرد. در اين صورت انرژی بيشتر در حجم کمتر توليد خواهد شد. انواع قهوه را در اين چند سال آزمايش نموده و به اين نتيجه رسيده ام که قهوه خوب و تاثيرگذار بايد داراي ذرات بيشتري به ازاي هر قاشق چاي خوري، نسبت به قهوه هاي ديگر داشته باشد. اين هم سوء استفاده از علم توسط من که دود آن اول در چشم خودم رفت. به قول مولوی:
تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم، ناکس را بدست
اکثر معتادان عالم، دو عامل "دوستان بد" و "ذغال خوب" را از عوامل موثر براي کشيده شدن به اعتياد مي دانند. در مورد من عامل اول اثری نداشت، ولی عامل دوم بسيار موثر بود.
انگيزه ترک اعتياد از زمانی در من شروع شد که متوجه سفيد شدن سريع موهای سرم شدم. سفيدی مو در سن بيست و چند سالگی زياد جالب نيست. چرا که بسياری از امکانات ارزان قيمت نظير تماس تلفنی ارزان و طولانی مدت، تخفيف هزينه اقامت در هتلهای مجلل و ... فقط برای جوانان کمتر از بيست و هفت سال ارائه می شود و موی سفيد همه برنامه ريزی ها را خراب می کند. پس بايد جوان بود و جوان ماند.
با روش معکوس يعنی با کاهش غلظت قهوه و افزايش حجم آب شروع به ترک اعتياد تدريجی نمودم. تقريباً نوشيدن قهوه را به يک تا دو فنجان رقيق شده در هفته کاهش داده ام و اميدوارم در مرحله بعد بتوانم برای هميشه و بطور کامل از شر اين بلای خانمانسوز راحت شوم. اما حالا بی خوابی شبانه و بی حالی و بی حوصلگی روزانه کمی اذيت می کند و ميل نوشيدن قهوه در ساعات خاصی از شبانه روز وسوسه ام می کند. اينها عوارض ناشی از ترک اعتياد هستند. از ابتدا جدول داده از زمان احساس تمايل به نوشيدن قهوه جمع آوری کرده ام اما چون هيچ رابطه معنی داری در آن پيدا نکردم فعلاً از انتشار آن خودداری می کنم. هر وقت احساس تمايل به نوشيدن قهوه همراه با تشنگی است، کمی آب می نوشم. و هر موقع احساس خماری می کنم، سراغ دوستانم می روم و با کمی گپ دوستانه اين احساس به فراموشی سپرده می شود. با تشکر از دوستانی که در اين مدت من را تحمل کرده اند.

۰۸ اسفند ۱۳۸۸

همه چيز عوض شده

امشب فرصتي شد تا به عکسهاي قديمي نگاهي بياندازم. به اين که چه بودم و چه شده ام. چه زود همه چيز را فراموش کرده ام. چطور به اين خوي حيواني دچار شده ام؟
علاقه شديد من در زندگي تنها سه چيز بودند. اول فوتبال، دوم کتاب و سوم مدارات الکترونيکي. علاقه به بازي فوتبال، با دو اتفاق ناگوار پشت سر هم که باعث آسيب ديدن دو دستم و بستري شدن در بيمارستان براي مدتي شد، کم کم تبديل به علاقه به تماشاي فوتبال شد. علاقه به بازي کردن با مدارات الکترونيک، تبديل به حرفه و شغل دائمي من شد. اما چه اتفاقي افتاد براي علاقه من به خواندن کتاب؟

به خاطر مي آورم تمام پولي که در ايران داشتم، فقط صرف دو چيز مي شد. بليط اتوبوس عمومي و کتاب. اغلب وقت بيکاري ام را اطراف کتاب فروشي هاي محل زندگيم سپري مي کردم. بيشتر کتابهاي فني و بعضي مواقع هم کتب ديني. البته تا به حال براي خريد کتاب مذهبي هيچ پولي خرج نکرده ام. روزانه چهار تا پنج ساعت در داخل اتوبوسهاي شهري معطل مي شدم. اين وقت هرز را صرف مطالعه مي کردم. آنقدر علاقه به مطالعه و عميق شدن در مطالب داشتم که شپشهاي موجود در موهايم و آنچه در اطراف اتفاق مي افتاد را فراموش مي کردم. مطالب شيريني که از خواندنشان خسته نمي شدم. تنها چيزي که هنوز بعد از گذشت سالها معتقدم در مورد آن با والدينم اختلاف داشتم، نگهداري از کتابهاي خوانده شده و يا در حال خوانده شدن بود. چندين بار من را مجبور کردند اين کتابها را با خودم به اين طرف و آن طرف منتقل کنم. کاري بسيار طاقت فرسا که بدليل اينکه علاقه اي نداشتم کسي به اموال و اسرار شخصي من دست بزند، بايد به تنهايي آن را انجام مي دادم. اما چند عامل باعث شد اين عادت خوب را از دست بدهم.
  • ورود کامپيوتر به عنوان بخشي از زندگي روزمره من.
  • آواره شدن و از اين شهر به آن شهر رفتن
  • گران شدن کتاب و ترجيح دادن به خواندن کتاب در محيط خسته کننده کتابخانه
  • از دست دادن انگيزه و روي آوردن به خواندن مقالات و روزنامه هاي بي ارزش
  • خريدن موتور سيکلت و عدم استفاده از اتوبوس
با اين که اين عادت خوب را از دست داده ام، اما تفاله اي اين عادت قديمي باقي مانده اند و مانند زباله هاي هسته اي، همواره دردسر سازند. مجبور به ترک ايران شدم. اول قصد داشتم همه کتابها را با آتش نابود کنم و از شر آنها راحت شوم. اما بعد اين تصميم عوض شد. همه کتابها را به اميد روزي که برگردم و با کانتينر با خودم به خارج از کشور منتقل کنم، با دقت و حوصله در جعبه هاي قابل حمل بسته بندي نمودم. درب اتاقم را مهر و موم کردم و به محل تازه براي اقامت موقت آمدم. رفته رفته آب و هواي خارج به من ساخت و علاقه بازگشت به کلي به فراموش شد.
اين چند سال هر بنده خدايي که قصد سفر به مالزي را داشت و قبل از آمدن با مادر من ملاقات مي کرد، سراغ کليد آن اتاق را از من مي گرفت. چرا که مادر نازنين من مي خواست آن اتاق را خالي کند و کاربري تازه اي را براي آن ايجاد کند. از آنجايي که به حساسيت زياد من به آن اتاق به خوبي آگاه بود، هر بار به بهانه اي که مثلاً براي گرفتن کوپن به شماره کارت ملي نياز داريم و يا بايد دفترچه بيمه را باطل کني و ... سعي مي کرد دل من را نرم کند و به کليد آن اتاق دست پيدا کند.
بالاخره بعد از مقاومت چندين ساله از طرف من، مادر مهربان دوست خوبم مهندس محمد علي توفيق به مالزي تشريف آوردند و من نتوانستم به درخواست ايشان جواب منفي بدهم و کليد را دادم تا با خودشان به ايران ببرند. اخيراً مادرم به مالزي آمد و من سراغ کتابها را از او گرفتم و به او يادآوري نمودم که مبادا کسي کتابهايي را که با خون و دل و رنج و مشقت فراوان نگهداري کرده ام دست بزند. اما مادرم گفت ما از خانه اي که تو به ياد داري اسباب کشي کرده ايم، و کتابهاي تو را هم به سختي جابجا کرديم.
هر چند سنت ديرينه را شکست و کتابها بدون حضور من جابجا شد، ولي از شنيدن به رنج افتادن مادرم براي حمل آنها بسيار ناراحت شدم. به خوبي مي دانم که جابجا کردن اين همه جعبه سنگين چقدر سخت است. پس از اين همه سال که تلاش کرد سه فرزندش را به جايي برساند، اينک ديگر فرزندي ندارد که براي انجام کارهاي کوچک در کنار او باشد و به او کمک کند. اين تقدير روزگار است و کسي نمي تواند آن را تغيير دهد.
با اين همه تفاسير، مي خواهم دوباره به عادت قديم رجوع کنم. زندگي ارتجاعي و منزوي از اجتماع را دوباره تجربه کنم. اما اين بار با استفاده از آخرين دست آوردهاي تکنولوژي. کامپيوتر اولين چيزي است که بايد قرباني شود. تا امروز باورم نمي شد اين زبان بسته عامل همه اين تغييرات در زندگي من شده باشد. به زودي آن را نابود مي کنم و با پولش يک موبايل مي خرم. صفحه موبايل بايد آنقدر بزرگ باشد که بتوانم کلمات موجود در صفحات فايل کتابها و مقالات مورد نياز را به راحتي و در هر شرايطي بخوانم. همچنين، بايد قابليت استفاده از نرم افزار ها را به من بدهد، زيرا من ديگر کامپيوتر نخواهم داشت. از اين به بعد کتابخانه و تمام وسايل مورد نياز براي کار روزمره را به راحتي در جيب خودم حمل خواهم نمود و مزاحمتي براي سايرين ايجاد نخواهم کرد. دنيا هر روز براي راحتتر شدن ما در حال تغيير است. ما نيز بايد با ديدن اين تغييرات، تغيير کنيم.

۳۰ بهمن ۱۳۸۸

سياستمدار و پولدار دوست داشتنی

ايستگاه فضايی بين المللی International Space Station در مداری نزديک به سطح زمين (حدوداً بين 278 تا 460 کيلومتر) واقع شده است. اين مجموعه آزمايشگاهی عظيم فضايي در يک دوره 24 ساعته، 15.7 مرتبه به دور زمين گردش می کند. سرعت حرکت اين مجموعه 27,424 کيلومتر در ساعت می باشد. به دليل اين که اين ايستگاه در مداری بالاتر از شروع لايه Ionosphere گردش می کند، ارتباط با اين ايستگاه از طريق طيف امواج راديويی خاصی صورت می گيرد. اين طيف فرکانسی نسبت به تغييرات يونی وابسته به تغييرات دما در طول شبانه روز در اين لايه، از ضريب تضعيف و حساسيت کمتری برخوردار هستند. شرايط زندگی و تامين انرژی در اين ايستگاه فضايی هم از ويژگی های خاص خود برخوردار است. برای تماشای ماکت شبيه سازی شده از اين ايستگاه و اطلاعات بيشتر، می توانيد به موزه آژانس فضايي ملی مالزی مراجعه نماييد. بازديد از اين موزه را به تمام دانش آموزان و خانواده هايي که برای گردشگری و سياحت به مالزی مراجعه می کنند و همچنين خوانندگان اين بلاگ توصيه می نمايم.

در تاريخ 17 فوريه 2010، پرزيدنت Obama، به همراه دانش آموزان تماس تلفنی با پرسنل حاضر در اين ايستگاه فضايي برقرار نمود. در اين تماس پرزيدنت Obama ترجيح داد به احوال پرسی مختصری اکتفا کند و اين فرصت را به دانش آموزان دهد تا سوالات خود را مطرح نموده و جواب سوالات خود را از طرف پرسنل ايستگاه فضايي بين المللی دريافت نمايند. سوالات و جواب های مطرح شده در اين محاوره در نوع خود جالب است.

معتقدم، اين عمل را با توجه به سوابق علمی پرزيدنت Obama نمی توان تنها يک ژست سياسی ساده دانست. بيشترين چيزی که از اين فيلم دريافت می شود ايجاد نوعی حس کنجکاوی و انگيزه برای انجام کارهای علمی در دانش آموزان امريکايي است. اما به غير از پرزيدنت Obama که به دليل مردمی بودن و سادگی تبديل به سياستمداری دوست داشتنی شده، در بين پولدارها هم آدم دوست داشتنی وجود دارد. سخنرانی منتشر شده اخير Bill Gates نشان می دهد او بدون توجه به شخصيت کاذبی که مال دنيا برای هر آدم بی جنبه ای می سازد، هنوز به تحقيق و کسب دانش اهميت می دهد.

او که بدون شک موثرترين فرد در تحول صنعت کامپيوتر و نرم افزار جهان محسوب می شود، در تمام اين سالها ساده زيستی را به شمارش اسکناس ترجيح داده و هنوز در فکر تحقيق در جهت خدمت به بشريت است. چه خوش گفت فردوسی پاکزاد، که رحمت برآن تربت پاک باد:
ز دانا بپرسید پس دادگر که فرهنگ بهتر بود يا گوهر
چنين داد پاسخ بدو رهنمون كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون
كه فرهنگ آرايش جان بود ز گوهر سخن گفتن آسان بود
گهر بي‌ هنر زار و خوارست و سست به فرهنگ باشد روان تندرست

۲۵ بهمن ۱۳۸۸

والدين من در مالزی

سرانجام بعد از چند سال امروز و فردا کردن من، والدينم به مالزی آمدند تا از نزديک ببينند من در اينجا چه کار می کنم! دليل اصلی که باعث شد آنها به من شک کنند و اين سفر طولانی و مشقت بار را با توجه به کهولت سن، دوری مسافت، نبود شرايط مساعد و ايمن نقليه مسافرتی به جان بخرند و به اينجا تشريف بياورند عبارتند از:
  1. تبليغات منفی توسط عده ای دوست نما
  2. عدم تماس از طرف من با ايران در طول اين چند سال
  3. مرموز نويسی پست های بلاگ
هرچند مطمئنم دليل دوم و سوم از دليل اول برای آنها مهمتر بوده است. در هر صورت من عاشق اين دو فرشته آسمانی هستم. حتی اگر آنها به سلامت بودن من از لحاظ روانی و جسمانی اعتقاد نداشته باشند. هدف تمامی تلاش من در اين سالهای دوری سربلندی و کسب افتخار تنها برای آنها بوده و بس.
جمعاً توانستم شش شبانه روز را در کنار والدينم سپری نمايم. دوست نداشتم اين لحظات شيرين به اين زودی ها تمام شود. تقريباً تمام وقتم را با آنها گذراندم. سعی کردم کليه تماسهايی که با من در اين مدت گرفته شد را بی پاسخ بگذارم. اين امر باعث دلگيری بسياری از دوستان نزديکم شد که با توجه به شرايط منحصربفرد که در آن قرار داشتم، دلگيری آنها برایم کوچکترين اهميتی ندارد.
چيزی که من را در اين مدت رنج می داد اين بود که نتوانستم وسيله نقليه مناسبی را با همه تلاشی که در اين چند هفته نمودم، تهيه کنم. علت آن به هيچ وجه مادی نيست (خوردو ارزانترين و ساده ترين چيزی است که در مالزی می توان پيدا کرد خصوصاً اگر دوست خوب و با تجربه ای در اين زمينه مانند اميدرضا سعادتيان داشته باشی) دليل آن تنها بی استعدادی من در رانندگی و عدم موفقيت در آزمون بی خاصيت گرفتن گواهینامه رانندگی است. اين مشکل با ترفند آشنايی با فرهنگ بومی ملل و استفاده از وسايل حمل و نقل عمومی به تبعيت از جهانگردان حرفه ای اروپايی و امريکايي مرتفع شد، ولی به خوبی می دانم که به دلشان نچسبيد.
با توجه به گستردگی جاذبه های توريستی مالزی، تنها موفق به بازديد از تعداد قليلی از آنها شديم. ماشين کابلی Genting Highland، آکواريوم زيرزمينی و پل هوايي برجهای دوقلو، شهر خلوت و زيبای پوتراجايا، جنگل و پارک مرکزی کوالالومپور، پارک پرندگان و باغ ارکيد، Sunway Pyramid و چند مرکز خريد از جمله مکانهايي بودند که با توجه به کمبود وقت موفق به بازديد از آنها شديم. بازار کامپيوتر و قطعات الکترونيک که از جذابترين مکانهای مالزی برای من به شمار می رود، هيچ جذابيتی برای پدر و مادرم نداشت. آنها فقط از مودب بودن فروشندگان، آرامش، مناظر طبيعی و سر سبزی مالزی لذت می بردند.
چيزی که من هيچ وقت به آن توجه نمی کردم، جوان بودن اکثريت جامعه مالزی بود. چروکهای صورت و وجود چند تار سفيد شده مو در کله طاس من در مقايسه با قوم مالايي و چينی باعث نگرانی مادرم شده بود و هيچ روزی را از بدون غصه پير شدن زود هنگام پسرش به شب نرساند (اين ديگه تقصير من نيست).
شب آخر حضورشان در مالزی به نصيحت کردن من سپری شد. "آرش دروغ نگو" مهمترين خواسته پدر و مادرم از من بود. برای پدر و مادرم مهمترين چيز درستکار بودن من است. آنها بسيار از دروغگويي من ناراحت بودند. به آنها توضيح دادم که من پسر خوبی هستم و هيچ وقت دروغ نمی گويم و فقط بعضی از وقت ها بصورت مصلحتی و برای اين که کسی تا لحظه آخر سر از کارم در نياورد و مزاحم مسائل شخصی و خصوصيم نشود، راستش را به کسی نمی گويم که اين دروغ محسوب نمی شود. اما آنها باز اصرار داشتند که اين کار دروغگويي محسوب می شود. جواب من در نهايت اين بود:
چشم قول می دهم از اين به بعد ديگر به هيچ وجه دروغ نگويم، چه مصلحتی و چه ...
مسئله ديگر بلاتکليفی و بی هدفی من بود که آن هم به زودی مرتفع خواهد شد. ورزش و تندرستی، تغذيه و مسکن مناسب هم از دقدقه های ديگر آنها بود. قول دادم به محض اينکه تکليفم مشخص شد آنها را عملی کنم. به سياست هم کاری نداشته ام، ندارم و نخواهم داشت. جمله "درس و آزمايشگاه همه چيز نيست" شيرين ترين جمله ای بود که از پدر و مادرم شنيدم. ای کاش 25 سال قبل، پيش از اين که آلوده اينها شوم، اين جمله روحانی را می شنيدم.
در آخر پدر و مادرم مالزی را به مقصد ايران ترک نمودند. جدا شدن از آنها برايم خيلی سخت بود. ای کاش برای هميشه پيش من زندگی می کردند. به انتهای سالن فرودگاه رفتم و تا آنجا که امکان داشت بلند شدن هواپيما و پرواز آنها به سمت ايران را مشاهده کردم. ديوارهای سالن فرودگاه، اجازه تعقيب هواپيما را تا انتها نمی دادند. دوباره تنها شدم. تنهای تنها...

۰۶ بهمن ۱۳۸۸

عاقبت طمع کار

همانطور که نصف قريب به اتفاق خوانندگان بلاگ که هر روز من را در آزمايشگاه ملاقات می کنند مطلع هستند دو سه هفته اخير، به دنبال خريد يک ترانسفورماتور هستم. داستان از آنجا شروع شد که برای تغذيه دائمی يک سيستم، نياز به 50 آمپر دارم. اما کليد های محافظتی متداول در مالزی ما را به 32 آمپر محدود کرده. از طرف ديگه قطر کم سيم موجود و مسافت دور از پست برق محلی اجازه کشيدن بيش از 10 آمپر دائمی را از شبکه در محل نصب سيستم، غير ممکن نموده است. در صورت اتصال مستقيم مصرف کننده به شبکه يک آتش سوزی هم علاوه بر مخارج سنگين اوليه، روی دست من خواهد ماند و ...
با يک روش خيلی ساده حساب کردم با 415 ولت و 10 آمپر حدود 12.5 کيلو ولت آمپر يا 16.7 اسب بخار می توانيم از شبکه دريافت کنيم بدون اين که اتفاق ناگواری رخ دهد. توان مورد نياز ما فقط 10 کيلو ولت آمپر است. با ارائه کلی نمايش نامه، اسلايد و ايميل نگاری، بالاخره صاحب کار را پس از چهار ماه راضی شد که اجازه بدهد، کمی سيستم برقی کارگاهش را دستکاری کنم. او نيز قبول کرد، به اين شرط که حداکثر روی اين کار 3000 رينگيت سرمايه گزاری کند و من هم هر چقدر ارزانتر تمام کردم مابقی پول را به من بدهد.
دست به کار شدم تا هر طور شده بخش اعظمی از اين 3000 رينگيت را به دست آورم و با آن تمامی مشکلات اقتصادی ام را حل نمايم. از استشمام بوی دلپذير اسکناس از خود بی خود شده بودم و شب ها در عالم رويا برای برطرف نمودن کليه عقده های اقتصادی زندگيم نقشه می کشيدم. رفتن به رستوران و خوردن تا حد مرگ، ثبت نام در کلاس تعليم رانندگی و شرکت در آزمون گواهينامه، خريدن يک سيم لخت کن اتوماتيک، تعويض لاستيک چرخ عقب موتورسيکلت، يک تعمير و آچار کشی اساسی (خوب شد يادم آمد 100 کيلومتر ديگه که با موتور بروم بايد روغن موتور را تعويض کنم). همه اين آرزوها تنها با تهيه يک ترانسفورماتور کوچولوی کاهنده ولتاژ قابل دسترسی بود. اما همچنان غافل بودم از پند ارزشمندی که در نخستين بيت ديوان اشعار لسان الغيب خواجه حافظ شيرازي نهفته است:
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوي نافه‌اي کاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دل‌ها...
در ابتدای کار نتايج شبيه سازی و برآوردهای اوليه اميد رياضی دستيابی به 85% از 3000 رينگيت را با خطای کم نشان می داد. به سمت کوالالومپور عزيمت کردم و قيمت سيم و هسته ترانس و مخلفات ديگر را جويا شدم. برگشتم و محاسبه کردم. حجم سيم مورد نيازم بيشتر از سايز هسته ترانس موجود در بازار بود. برای حل اين مشکل، تنها دو راه وجود داشت، نخست خريد هسته با سايز بزرگتر از سوپلاير و دوم خريد ترانسفورماتور آماده. خريد از سوپلايزر تعداد دست در کار را زياد می کرد و با توجه به قيمت بالا به هيچ وجه اقتصادی نبود. روش دوم را امتحان کردم. بعد از کلی تاب خوردن در کوچه پس کوچه های کوالالومپور، يک نفر قول پيچيدن و تحويل سريع ترانسفورماتور مورد نظر را به من داد.
قيمت را از ليست ترانسفورماتورهای با توان مشابه 975 رينگيت به من اعلام کرد که مجموعاً با جعبه ترانس 1075 رينگيت می شد. 500 رينگيت پيش پرداخت برای شروع به کار پرداخت کردم. و منتظر تماس او برای اعلام پايان کار ماندم. در هنگام بازگشت از کوالالومپور به خودم اميدواری میدادم و می گفتم، هنوز به 64% پول می توانم دست پيدا کنم. 21% را بهتره بی خيال شوم و به همين مقدار راضی باشم.
بعد از چهار روز تماس گرفت و گفت اين مشخصاتی که به من دادی استاندارد نيست و قيمت بيشتر از توافق قبلی می شود. پرسيدم مثلاً چقدر؟ گفت بايد با رئيسم مشورت کنم و بعد با شما تماس می گيرم. (اين که چند روز قبل رئيس نداشت!) بعد از چند دقيقه: "رئيسم ميگه 3000 رينگيت، يک ماه ديگه آماده ميشه. 1500 رينگيت هم بايد پيش پرداخت بدهی.". من عصبانی به سمت کوالالومپور حرکت کردم تا از نابودی تحقق همه آرزوهايم جلوگيری کنم.
به محض ورود به مغازه فروش و توليد ترانسفورماتور شروع به اعتراض کردم و برای کاهش قيمت تلاش نمودم. در طول مدت چانه زنی به اين مطلب پی بردم که اکثر ترانسهای موجود در مغازه، مستقيماً از خارج وارد می شوند و ايشان فقط روش محاسبه اتوترانسفورماتور راه انداز موتور را می داند که فقط يک سيم پيچ چند سر دارد و وسلام. رئيسش هم در خارج است و قول داده تا يک ماه ديگر ترانسفورماتور را بپيچد و بفرستد. به او گفتم از اين کار صرف نظر کند. من همه محاسبات ترانسفورماتور را به او می دهم، او تنها طبق محاسبات ترانس را بپيچد. قبول کرد اما با قيمت 2300 رينگيت. 500 رينگيت ديگر هم به او پيش پرداخت دادم تا هر چه سريعتر کار را تمام کند.
شنبه در خواب ناز بودم که تلفن زنگ زد. مغازه دار بود، گفت رئيسش گفته 400 رينگيت ديگه بيشتر بدهم چون سايز ترانس بزرگ است، بايد جعبه با ابعاد سفارشی برايش بسازيم. با همان حالت خواب آلودگی گفتم هر کاری رئيست می خواهد انجام بدهد. من ديگه بيشتر از اين پولی ندارم. گفت پس بايد 200 رينگيت ديگه پيش پرداخت بدهی. امروز رفتم و 200 رينگيت ديگه پيش پرداخت دادم و قول گرفتم تا جمعه تر انسفورماتور را تحويل بگيرم.
از 3000 رينگيت فقط 300 رينگيت ماند که با احتساب هزينه اياب و ذهاب من به کوالالومپور و کرايه ماشين برای حمل ترانسفورماتور به کارگاه، در خوش بينانه ترين حالت، گوش شيطون کر، شايد در نهايت 50 رينگيت از اين کار به من برسد. و اين بود سرانجام يک طمعکار بدبخت.

۱۹ دی ۱۳۸۸

کمک هزينه تحقيقاتی

حقيقتاً، دوره و زمانه به کلی عوض شده. قديم هر کس سر گذر يا چهار راهی می نشست و سيگاری می کشيد و تسبيح می چرخاند و چشم چرانی می کرد، به او علاف می گفتند. اگر کسی در امور خصوصی و روابط افراد تجسس می کرد و يا در مورد آن سخن می گفت، به او خاله زنک می گفتند. اگر دختری سرش را از پنجره خانه ای در طبقه نود و نه يک مجتمع مسکونی بيرون می کرد تا به منظره دور دست خيره شود و خستگی مطالعه را برای چند لحظه از چشمانش دور کند و ناخودآگاه يک چوپان پير از 7 فرسنگ فاصله چشمش به او می افتاد، به آن دختر هرزه و خراب می گفتند. اگر دختری تولد پسر همسايه را که در شهر ديگری سرباز بود را با ارسال يک نامه تبريک می گفت ...

يادش به خير وقتی يک روحانی می آمد در هنرستان برای ما سخنرانی می کرد. ما برای فرار از بی گاری به پای منبر روحانی هجوم می برديم و کارگاه سوهان کشی را تعطيل می کرديم. روحانی ما را نصيحت می کرد و می گفت همه پيامبران آمده اند که ما را به راه راست هدايت کنند. آنها آمده اند که ما را از انجام کارهای بد، علافی، فسق و فجور و تجسس در امور ديگران نهی کنند و به کار و تلاش و انجام اعمال خوب بشارت دهند. ديدگاه روحانی با ديدگاه عموم جامعه که بچه های هنرستانی را عده ای خنگ و خلافکار می دانستند متفاوت بود. او می گفت پيامبر ما به دست کارگر بوسه زده است و از بیکاری، علافی و سربار جامعه بودن متنفر بوده است. جداً چقدر حرف های روحانی برای ما دلنشين بود و از مثالهای خنده دار او لذت می برديم. روحانی برای ما سمبل همه خوبی ها بود. او يک پژو آخوندی مدل دنده فرمانی داشت. برای تشکر از او به دليل نصيحت های آموزنده اش با کمک و همياری بچه ها، يک روز ماشين او را با شيلنگ آب هنرستان می شستيم. يک روز باطری ماشينش را با شارژر کارگاه شارژ می کرديم. يک روز با دستگاه جوشکاری کاربيت سوراخ مخزن اگزوز را جوشکاری می کرديم. او نيز هر روز چند نفر از بچه ها را با ماشينش به مقصد می رساند. ضمن اينکه خود روحانی هم ورزشکار بود و در حياط هنرستان با ما فوتبال بازی می کرد. بازی فوتبال تنها سرگرمی ما در آن روزهای فراموش نشدنی بود.

20 سال از آن زمان به سرعت گذشت. تکنولوژی نقش موثری در تغيير روش زندگی مردم پيدا کرد. ديگر کسی سوهان کشی نمی کند و دستگاه CNC و تراش و فرز زحمت انجام اين کار های سخت را می کشند. دستگاه ها کار چند نفر را انجام می دهند، پس ديگر نيازی به نيروی کارگر نيست. همه کارگران بی کار شدند. تنها تعداد کمی اپراتور ماشين با مهارت در زمينه کامپيوتر سر کارهای گذشته خود ماندند. کارگران بی کار برای دستيابی به موقعيت شغلی مناسب و کسب درآمد حلال، روش کار با کامپيوتر را آموختند. آنها فرزندان خود را هم تشويق کردند تا آنها هم علم کامپيوتر را بياموزند تا در آينده مهندس شوند و کار پيدا کنند. مشاغل جديدی همچون مدرس کامپيوتر، رشته دانشگاهی کامپيوتر، مراکز فروش، تعمير و نگهداری کامپيوتر ايجاد شدند. بازی های کامپيوتری و Chat جای خالی فوتبال و ورزش را پر کردند.

جمعيت مهندسان کامپيوتر ناگهان زياد شد. اين امر بازار کار را شديداً اشباع نمود. حالا همه در کامپيوتر سر رشته دارند. از آدمهای ساده دل گرفته تا خلافکار های سابق. به تدريج دزدی کامپيوتر و کلاهبرداری اينترنتی هم به ليست جرائم پليس اضافه شد. ديگر همه اخبار را در اينترنت می خوانند، Chat و Email به جای تلفن و نامه نگاری رايج شده است. اينترنت همه کارها را راحت کرده و جوانان راحتی کار با اينترنت را به سختی نشستن و گوش دادن به نصايح روحانيون ترجيح می دهند. کاسبی معلمين و روحانيون هم کساد شده است. فال و استخاره اينترنتی، مشاوره و راهنمايی زناشويي و ... جای خالی آنها را در فضای مجازی پر نموده. اينترنت تبديل به جزء لاينفک زندگی افراد شده است. حالا ديگر جامعه جديدی بر روی فضای سايبر ايجاد شده. شبکه های اجتماعی Orkut و Facebook جامعه مجازی را در اين فضای سايبر ايجاد می کنند. همه افراد جامعه با تحريک شدن از طرف دوستان و يا با دريافت يک دعوت نامه بصورت ناخودآگاه عضو اين شبکه های مجازی می شوند. جامعه مجازی شکل می گيرد و اين جامعه کوچک رفته رفته بزرگ می شود.

همه می توانند دوستان خود را اينجا پيدا کنند. با دوستان جديد آشنا شوند و از مرزها بدون نياز به پاسپورت و ويزا عبور کنند. مهم نيست شما در کاخ سفيد واشنگتون زندگی می کنيد يا در يک خانه کپری واقع در روستای محرومی در جنوب شرقی ايران. مهم نيست شما رئيس جمهور يک کشور هستيد و يا يک کارگر جمع آوری زباله شهرداری. ثروت، مذهب، نژاد و ... هيچ برتری را برای هيچ کس بر شخص ديگر در اين شبکه اجتماعی ايجاد نمی کند. همه می توانند در کمال برابری سخن بگويند، بشنوند و شنيده شوند. عکسها و کليپهای خود را به اشتراک بگذارند و کليپهای ديگران را تماشا کنند. ابراز عقيده نمايند و ديگران نظرات خود را در مورد عقايد آنها بيان نمايند.
نوجوانان به دليل کنجکاوی بيشتر جذب اين شبکه ها می شوند. نبود کنترل والدين بر روی رفتار مجازی فرزندان، به آنها آزادی بيشتری می دهد. روانشناسان و جامعه شناسان که از لحاظ فنی مسلح به علم روز هستند سريعتر از روحانيون سنتی تغيرات رفتاری کودکان در محيط مجازی را متوجه می شوند و لزوم ايجاد کنترل بر روی رفتار کودکان را در فضای اينترنت، به والدين گوشزد می نمايند. والدين و جامعه شناسان، دولتها را مجبور به ايجاد وضع قوانين جديد برای اينترنت می نمايند.

جوانان به دليل استقلال از والدين نياز به هيچ گونه کنترلی ندارند. آنها به راحتی بر روی مطالب بالای هجده سال کليک می کنند و کليک بر روی هر لينک مشابه را حق مسلم خود می دانند. چرا که مشخصات درج شده در شناسنامه آنها توسط سازمان ثبت احوال نشان می دهد که شرايط سنی را برای تماشای فيلم و عکس و خواندن مطالب مجاز برای سنين بزرگتر از هجده سال و حتی سخن گفتن در اين رنج سنی را قانوناً دارند.
اينترنت و مراجعه مکرر به Facebook آرام ارام تبديل به اعتياد می شود. بعضی مواقع دوستی اينجا حضور ندارد تا با او گفتگو و تبادل نظر کنيم. بد نيست که چرخی در Facebook بزنيم و از کار مردم سر در بياوريم. يک چيزی تو مايه های خاله زنک بازی مجازی. يک نظر هم زير کامنت تبريک تولد نامزد دختر همسايه می نويسيم تا نامزدش بفهمه او قبلاً با من Chat کرده و با هم رابطه مجازی داريم. تازه خيلی هم به او لطف می کنيد و بقيه روابط مجازی او را بر ملا نمی کنيد. فقط به او می فهمانيد که اين يک تهديد کوچولو بوده. اگر واقعاً می خواستيد همه چيز را بگوييد، می گفتيد يادته رفتی در صفحه مجازی طرفداران فلان خواننده شکلک :x گذاشتی؟! دو سه تا آلبوم شخصی عکسهای افراد را هم ديد می زنيم برای رفع علافی بد نيست. عکسهای خودم را هم اينجا می گذارم تا هر وقت ... دلش برايم تنگ شد ببينه و يادش بيايد بايد يک سراغی از من بگيره و ... بدون آنکه متوجه شويم تمامی ضد ارزشهای جامعه که در قديم وجود داشت با ورود تکنولوژی به زندگی روزمره افراد در حال استحاله است. قبول دارم که باورهای گذشته همه درست نبوده اند و خيلی از نظرات و ضد ارزشهای اجتماعی ناشی از تعصب و کج فهمی جامعه سنتی بوده است و بايد با باورهای جديد جامعه پيشرفته آنها را تغيير داد. اما، بسياری از ضد ارزشها را نمی توان به ارزش تبديل کرد. تنبلی، اتلاف وقت و تجسس در امور خصوصی افراد، در همه جوامع هميشه ضد ارزش است.

بايد واقعيت را به پذيريم. همه چيز عوض شده. ما هم بايد عوض شويم. و با اين تغيير، فرهنگ زندگی در اين فضای مجازی را بهبود ببخشيم. تصور کنيد هر روز 90% ساعت مفيد وقت بيداری خود را در داخل شبکه Facebook چرخ بزنيد و پس از سه سال مدرک PhD خود را در رشته ور رفتن به شبکه Facebook دريافت کنيد. چه خوب می شود که بابت بازی کردن با Facebook، به اشتراک گذاری مطالب و يا فيلم و موزيک هايي که برای شما جالب بوده، کامنت گذاری و Like زدن پایين پستهای دوستان و يا تعقيب روابط افراد با هم ماهيانه به شما حقوق بدهند. زندگی چقدر شيرين می شود.

اين رويا امروز به واقعيت تبديل شده است. اخيراً Facebook از وجود يک کمک هزينه تحقيقاتی وسوسه انگيز برای دانشجويان علاقمند به گذراندن يک دوره PhD در ايالات متحده امريکا خبر داده است. به دانشجويان مستعد در زمينه Internet Economics, Cloud Computing, Social Computing, Data Mining and Machine Learning, Systems و Information Retrieval ساليانه 30 هزار دلار امريکا تعلق خواهد گرفت تا در شاخه های مرتبط با موضوعات مورد نظر تحقيق نمايند.
Cameron در بلاگ شخصی خود می نويسد:
Facebook تصميم گرفته برای سال تحصيلی 2010-2011 از علاقمندان واجد الشرايط، حمايت مالی نمايد. اين حمايت مالی شامل دستمزد، هزينه تحصيل و ... واجدين خوش شانسی خواهد بود که فرم تکميل شده آنها مورد تاييد قرار بگيرد.
Michelle Pacansky-Brock بلاگر ديگر نيز، ضمن اشاره به اين خبر بر پارامتر Full-time بودن دوره تحصيلی برای متقاضی گذراندن اين دوره PhD تاکيد می نمايد. Jason Kincaid با بيان وجود 5 هزار دلار بابت هزينه های مرتبط با خريد نرم افزار و کامپيوتر و 5 هزار دلار بابت هزينه سفر، اضافه بر 30 هزار دلار هزينه تحقيقاتی ساليانه مصوب، انگيزه بيشتری را برای تکميل فرم و ارسال آن به همراه رزومه کاری به خوانندگان اين مطلب القاء می نمايد.

۱۰ دی ۱۳۸۸

سالی متفاوت آغاز شد

تا ساعتی ديگر سال 2010 آغاز خواهد شد. اما يک ويژگی امسال را برای من از سالهای ديگر بسيار متفاوت کرده است. ده سال قبل مشکلی در دنيا مطرح شد به نام مشکل سال 2000. در آن زمان اغلب برنامه نويسان شروع به تحقيق و برنامه نويسی برای برطرف کردن خطاهای احتمالی در اين سال نمودند. دست سرنوشت آنچنان رقم خورد تا من هم به عنوان عضوی کوچک از اين مجموعه جهانی در اين زمينه با جديت کار نمايم و نتايج کارم را با ساير برنامه نويسان سخت افزاری به اشتراک بگذارم.
به ياد می آورم يکی از روزهای پاييز که از جلسه بحث و تبادل نظر در اين زمينه به خانه برگشتم، خبر فوت پدر بزرگم را شنيدم و بسيار از اين خبر متاثر شدم. او نقش عمده ای در زندگی من خصوصاً زندگی تحقيقاتی من داشت. هميشه برای من مثل يک دايرة المعارف بود. هر سوالی داشتم از او می پرسيدم و کمتر از يک هفته جواب مساله ام را از يکی از کتابهای قديميش پيدا می کرد و راه حل مساله را با حوصله وذکر دقيق نام کليه منابع و تاريخچه آن برای من شرح می داد. از همه مهمتر حافظه بسيار قوی او برای من جذابيت زيادی داشت. او همه جزئيات روشهای حل مسائل را از 80 سال پيش به خوبی به ياد داشت و بدون اشتباه کردن در عداد محاسباتش را انجام می داد. البته زمانی که در ايران بودم اغلب اعضای فاميل معتقد بودند که حافظه و استعداد کار با اعداد را از پدربزرگم به ارث برده ام.
روزی که سرگرم کار بر روی محاسبات تاريخ جلالی و قمری بودم، از پدربزرگم در مورد محاسبه چرخش ساليانه زمين و علت اختلاف موقعيت ماه و خورشيد در روزهای مختلف سال پرسيدم. او ضمن شرح جالب علت اين پديده روشی را به من معرفی کرد که در عهد عتيق برای محاسبه وضعيت ماه و خورشيد و زمين نسبت به هم، از آن استفاده می شده است. اين روش محاسباتی برای من بسيار جذاب بود. با قرار دادن چند عدد در روابط، موقعيت خورشيد، ماه، ستارگان و زمين نسبت به هم بدست می آمد.
بر اساس محاسباتی که در آن زمان انجام دادم، تنها تطابق لحظه ابتدای سال ميلادی و مقارنه ماه (کامل)، زمين و خورشيد به طوری که زمين در وسط، خورشيد يک سمت زمين و ماه در سمت ديگر آن باشد، اتفاق می افتد و من می توانم در دوران عمر خودم آن را مشاهده نمايم، امشب يعنی ساعت 01:17 بعد از نيمه شب اول ژانويه 2010 به وقت کوالالومپور است.
در اين زمان تنها نقطه ای که در روی کره زمين می توان ايستاد به طوری که وضعيت ماه بالای سر و زمين و خورشيد در زير پايم باشد کشور مالزی، و جنوب شهر کوالالومپور است.

دقيقاً جايی که من آرزو داشتم در چنين زمانی آنجا باشم. به راستی که ارزش داشت تا برای خارج شدن از ايران اين قدر تلاش کنم و در چنين لحظه ای در موقعيت جغرافيايي سه درجه شمالی و 103 درجه و 50 دقيقه شرقی باشم. سال نو را در حالی آغاز کنم که در محلی تاريک، آرام و به دور از سر و صدا و هياهوی روزگار به نور سفيد قرص کامل ماه که دقيقاً در بالای سرم در آسمان قرار دارد خيره شوم، در حالی که دنيا با تمام آنچه به آن گرمی و روشنی دلفريب می بخشد در زير پايم باشد. اين تنها معادله رياضی است که برای اثبات درستی آن ده سال انتظار کشيدم. خوشحالم که نتيجه صحت آن تا دو ساعت ديگر خواهم ديد.
پی نوشت (1): بسيار صحنه زيبايي بود. از حدود ساعت 1:00 بامداد اولين روز سال 2010 به وقت مالزی، ماه در وسط آسمان قرار داشت. ساعت 01:17 ماه کامل در اوج قرار گرفت (وسط آسمان و متقارن از همه جهات). در آن لحظه همه دنيا را در زير پايم احساس کردم. اين ساعت نيمه شب واقعی مالزی است. در اين لحظه خورشيد دقيقاً در سمت ديگر زمين دقايقی است که ازبالای سر شهر ساحلی Antofagasta در شيلی عبور کرده و وارد اقيانوس آرام جنوبی شده است. در هنگام مشاهده ماه، همچون موارد گذشته، بهترين موقعيت را انتخاب کردم و آنجا قرار گرفتم. آسمان در حد مطلوبی تاريک بود. تنها صدايي که در آن لحظه به گوش می رسيد صدای جيرجيرکها بود. لکه های ابر کمی در آسمان وجود داشت و گاهاً از جلو ماه عبور می کرد. اما نور ماه آنقدر زياد بود که مزاحم ديدن ماه نشود.

آرش تودشکی، پس از ده سال انتظار در مکان و لحظه ای منحصر بفرد.
جنوب کوالالومپور، ساعت 1:17 بامداد نخستين روز سال 2010.
ماه دقيقاً بالای سر (وسط آسمان)، خورشيد و زمين زير پا
به دليل موقعيت حرکت زمستانی خورشيد در مدار 23 درجه و دو دقيقه جنوبی کره زمين، همانطور که انتظار می رفت، امکان ديدن خسوف (ماه گرفتگی) را در بالای سرم نداشتم و در لحظه نيمه شب واقعی به دليل زاويه ماه و خورشيد، ماه را به صورت کامل ديدم. تا يک ساعت و چند دقيقه ديگر با افتادن سايه زمين بر روی ماه، خسوف جزئی قابل رويت برای ساکنان زمين روی خواهد داد. برای ساکنان مالزی اين اتفاق چند ساعت قبل از غروب ماه در آسمان شب در بالای سر و کمی مايل به غرب يعنی ساعت 02:53 بامداد شروع خواهد شد. امکان ديدن بيشترين حالت خسوف جزئی برای ساکنان مالزی از ساعت 03:23 بامداد و در ساعت 03:53 سايه زمين از روی ماه کنار خواهد رفت. لازم به ذکر است که اين تطبيق منحصربفرد زمان و مکان تا 350 سال آينده برای ساکنان زمين اتفاق نخواهد افتاد.
پی نوشت (2): خسوف جزئی را هم ديدم. واقعاً يا ساعت گوشی تلفن قابل حمل من چند دقيقه ای اشتباه می کنه و يا چشم من خيلی ضعيف شده. ورود سايه زمين بر روی ماه را چند دقيقه ديرتر توانستم ببينم و خروج سايه را چند دقيقه زودتر. زمانی که پيک خسوف اتفاق افتاد. تراکم ابرهای جلو ماه بيشتر شد و آسمان بالای سرم تقريباً تاريک شد. رنگ نور ماه را به خوبی نتوانستم تشخيص دهم. رنگ ماه بر خلاف ادعای اکثر اخترشناسان بيشتر در طيف رنگی گرم بود و اثری از نور آبی ديده نشد. دليلش ممکن است به دليل ابری بودن آسمان و يا وضعيت جغرافيايی من باشد.

پی نوشت (3) اختصاصی برای مانيا(مالزی نشين): تصميم گرفته بودم ساعت 5 بعد از ظهر 31 دسامبر 2009 اطلاع رسانی کنم. اما به دليل تماس های مکرر دوستان نوشتن اين پست کمی طول کشيد. هر چند خيلی دير هم نبود و حدوداً چند ساعت زودتر از اتفاق افتادن اين رويداد نادر اطلاع رسانی شد. ضمناً بلاگر های زيادی هم در اين زمينه پستهايي را نوشتند. به عنوان مثال Rumpole به سال 2229 برای تکرار مجدد اين پديده تطابق زمان و مکان اشاره نموده است. همچنين Ethan Siegel مطالب علمی بسيار جالبی را در مورد اين پديده نوشته است. Kim Long قابليت مشاهده ماه با نور آبی را يک مرتبه در هر 2.7 سال يا هر 33 ماه يک مرتبه گزارش داده که در هر 19 سال هفت مرتبه و در هر قرن 37 مرتبه اتفاق می افتد.
اگر به پديده های نجومی علاقه داری در سال 2010 دو خورشيد گرفتگی و دو ماه گرفتگی کامل قابل مشاهده برای ساکنين زمين رخ خواهد داد. نخستين خورشيد گرفتگی دو هفته ديگر يعنی 15 ژانويه 2010 اتفاق می افتد. مالزی در نيم سايه قرار دارد. و چند ساعت قبل از غروب آفتاب با استفاده از فيلتر چشمی مناسب بصورت جزئی قابل مشاهده است. حداکثر همپوشانی قابل مشاهده ماه و خورشيد از موقعيت کوالالومپور 28.5% خواهد بود. در تاريخ 15 ژانويه به دليل کوچکی سطح همپوشانی از موقعيت کوالالومپور من مطلبی را نخواهم نوشت. اما اين پديده را رصد می کنم. دو ماه گرفتگی و خورشيد گرفتگی ديگر امسال نيز از موقعيت مالزی قابل مشاهده نيستند.
پی نوشت (4): با احترام و تشکر از همه دوستانی که در طی اين چند ساعت از نخستين روز سال 2010 با من تماس گرفته و يا با کامنت گذاری برای twitte شب گذشته لينک اين پست، اينجانب را بابت اطلاع رسانی دير موقع مورد سرزنش قرار داده اند. باور کنيد من نمی دانستم اين مطلب تا اين اندازه برای همه اهميت داشته و جالب باشد. همانطور که در پست قبلی نوشتم، تصور من از بازديد کننده های بلاگ، افرادی بود که بصورت اتفاقی به اينجا مراجعه می کنند. در آينده سعی می کنم از چند روز قبل اطلاع رسانی کنم.

۰۵ دی ۱۳۸۸

بررسی آماری سه ماه اخير

از تاريخ 25 سپتامبر 2009 با نصب يک سيستم آماری بر روی اين بلاگ، اقدام به جمع آوری اطلاعات بازديد کنندگان نموده ام. در اين پست سعی می کنم يک گزارش تقريباً کامل آماری از بازديد کنندگان اين بلاگ ارائه نمايم.
در طول اين سه ماه جمعاً 1,533 مرتبه مراجعه به اين بلاگ توسط 717 بازديد کننده صورت گرفته است. در طی اين مراجعات، صفحات بلاگ 2,628 بار مطالعه قرار گرفته است. بر اين اساس سهم مطالعه هر بازديد کننده بطور متوسط 1.71 صفحه بوده است. همچنين بطور متوسط يک دقيقه و 49 ثانيه برای مطالعه اين بلاگ توسط هر بازديد کننده صرف شده است. حدود %46.44 بازديد کنندگان برای نخستين بار به اين بلاگ مراجعه کرده اند.
Google Chart

در مدت سه ماه در مجموع از 30 کشور مختلف به اين بلاگ مراجعه شده است که بيشترين بازديد از کشور مالزی با %60.14 و پس از آن ايران %29.5 و ايالات متحده امريکا %3.98 درصد انجام شده است.
Google Chart
بيشترين ميزان ورودی به اين بلاگ %63 طريق بلاگ ها و سايت های ديگر، %19 با تايپ آدرس بلاگ به صورت مستقيم، %13 از موتورهای جستجو و مابقی از طرق ديگر بوده است.
Google Chart
%13.7 بازديد کننده ها از طريق آدرس بلاگ قبلی من به اينجا مراجعه کرده اند و پس از آن %13.44 از بلاگ مهندس جوان، %12.2 موتور جستجوی گوگل، %6.26 از بلاگ مالزی نشين، %2.61 از بلاگ روزهاي بي تکرار من در ايران و مالزي و مابقی از ساير سايتها مراجعه نموده اند. پسری که باد را مهار کرد جذاب ترين مطلب برای خوانندگان بوده و پس از آن معرفی سيستم عامل جديد گوگل کروم، گرفتاری، شايد يازده سال ديگر، اسرار جنگی مفقود شده نيکلا تسلا، علم و اهميت آن و ... در رتبه های بعدی قرار دارند.
بازديد کنندگان اين بلاگ در ايران از شهر تهران با 174 مراجعه، اصفهان با 78 مراجعه، مشهد با 22 مراجعه و سپس شهر های ديگر بوده اند. همچنين بازديد کنندگان در مالزی از Kajang با 344 بازديد، Kuala Lumpur با 284 بازديد، Petaling Jaya با 250 بازديد بوده اند. اين در حالی است که در ايران تنها 12 بازديد کننده و در مالزی تنها 8 بازديد کننده ثابت هر روز مطالب اين بلاگ را مطالعه می نمايند و مابقی بازديد کنندگان بصورت اتفاقی و بعضی حداکثر 5 مرتبه در طول اين سه ماه به اين بلاگ مراجعه نموده اند. همچنين آمار نشان می دهد که اين بلاگ فقط 24 بازديد کننده ثابت دارد.

۲۶ آذر ۱۳۸۸

داستان پيدايش کامپيوتر

نحوه پيدايش و توسعه سخت افزاری کامپيوتر برای من هميشه سوال بر انگيز بوده است. امروز يک فيلم 48 دقيقه ای پيدا کردم در مورد تاريخ پيدايش کامپيوتر. چيزی که من قبلاً در مورد کامپيوتر می دانستم در حدود دو دقيقه (دقيقه 23 تا 25) از اين فيلم جالب بود.
پس از ديدن اين فيلم، حقايق زيادی براي من آشکار شد. برای دستگاهی که امروز به راحتی از آن برای انجام کارهای روزمره استفاده می کنيم، زحمات زيادی کشيده شده است.

۲۲ آذر ۱۳۸۸

عکس العمل سريع

در کنترل سيستمها، مهمترين پارامتر پاسخ سريع سيستم به سيگنال ورودی است. معمولاً با پيچيده شدن، افزايش تعداد ورودی ها و درجه آزادی، زمان بيشتر برای پايدار کردن سيستم تلف می شود و عملاً سرعت پاسخ سيستم کاهش می يابد. تا جايي که برای کاهش سريعتر خطای خروجی و افزايش سرعت عکس العمل سيستم نيازمند حضور يک يا چند عامل انسانی می شويم.

فيلم فوق نمونه ای کاملاً عملی، کاربردی و پياده سازی شده از سيستمی است که به آن اشاره شد. پی نوشت: با عرض پوزش از خوانندگان بلاگ. روز گذشته به دليل دستکاری و آزمايش بعضی از ستينگها، مطلبی به صورت پست ناخواسته برای لحظات کوتاهی در اين بلاگ منتشر شد که دارای هيچ گونه معنی و مفهوم خواصی نبود و تنها برای آزمايش صحت عملکرد سرويس جديد منتشر و سپس به سرعت حذف شد. دوستانی که از RSS اين بلاگ استفاده می کنند به احتمال زياد متن يک خطی اين پست را دريافت کرده باشند که مجدداً از آنها عذرخواهی می نمايم.

۲۰ آذر ۱۳۸۸

فقط احساس همدردی

علاقه ای ندارم احساس يأس و سرخوردگی را در بين خوانندگان بلاگم که جمعيتشان به استناد آمار روزانه به زور به 20 نفر می رسد و اغلب افراد خانواده ام يا تعداد انگشت شماری از دوستان و بلاگر های مالزی هستند که برای کسب اطلاع از آخرين وضعيت من به اينجا سر می زنند، ايجاد کنم. اما چه کار کنم که تحمل ديدن بعضی چيزها برايم سخت است. هر روز خبری می شنوم و يا چيزی می بينم که درد دلم را تازه می کند. وقتی می بينم دوستی حتی هزينه تهيه خوراک روزانه را صرف جويی می کند و يا ساعتها پياده روی می کند تا مجبور به پرداخت کرايه حمل و نقل نباشد و بتواند به تحقيقات خودش چند روزی بيشتر ادامه بدهد، آن هم تحقيقی که شايد به شکست ختم شود و يا ناتمام رها شود، احساس شرم می کنم. ای کاش اين داستان فقط برای يک نفر اتفاق می افتاد. ای کاش واقعاً آنقدر توانگر بودم که بتوانم مشکلات مالی دوستان هموطن و يا غير هموطن را برطرف کنم. و هزار ای کاش ديگر و اما هزاران افسوس برای اين ای کاش ها. اين همه شور و اشتياق برای دست يافتن به دانش که بالاترين ارزشهاست با وجود فقر و تنگدستی در غربت. در برابر اين همه عزت نفس دانشمندان آينده از خودم خجالت می کشم. چطور می توانم اين همه اسراف کنم و دوستانم گرسنه باشند؟ با چه رويی بايد هر روز به چهره رنگ پريده و خسته دوستانم نگاه کنم؟ اين چه فرهنگ نا ميمونی است که حتی به من اجازه نمی دهد تا تمايلم برای کمک به دوستانم را از ترس ناراحت شدن آنها به زبان بياورم؟ مگر من به يک جانی، معتاد و يا انگل جامعه می خواهم کمک کنم؟ واقعاً که خيلی بدبختم. اين را می نويسم تا فقط احساس همدردی خودم را بيان کرده باشم. پی نوشت: ممنون از ابراز محبت شما دوستان عزيز.

۱۳ آذر ۱۳۸۸

قهوه شور

چند سالی می شود که برنامه خواب درست و حسابی ندارم. احساس خواب آلودگی مداوم از يک طرف و استرس ناشی از نتيجه نگرفتن از آزمايشات روزانه (بسيار متداول) از طرف ديگر، آرام و قرار را از من گرفته است. شبها به زور خوابم می برد. ديشب برای ايجاد تنوع در روال زندگی سری زدم به يکی از رستوران های محلی اطراف محل کارم. ليست نوشيدنی ها را از بالا به پايين خواندم. هيچ نوشيدنی به اندازه قهوه داغ آن هم در خلوت و سکوت نيمه شب خستگی اين چند روز را از تنم خارج نمی کند. تا آماده شدن قهوه مدتی طول کشيد. به سمت سوراخ کوچکی که آشپزخانه و رستوران را از هم جدا می کرد رفتم و از کارگر رستوران پرسيدم:
Bagaimana minumanku?
سريع و با عذرخواهی، نوشيدنی را آماده کرد و تحويل داد و رفت تا به کارش برسد. با قاشق داخل ظرفی که ظاهراً شکر در آن بود، چند قاشق از آن پودر سفيد رنگ داخل فنجان (تقريباً ليوان) قهوه ريختم. ميزی را انتخاب کردم و نشستم. قهوه را با لذت سر کشيدم. اما طعم شور و تلخ حالم را دگرگون کرد...

۲۱ آبان ۱۳۸۸

تولد يک زبان برنامه نويسی

بلند پروازی های Google تا آنجايی ادامه پيدا کرد که برنامه نويسان احساس کردند کدهای C و ++C برای برای برآورده شدن نيازهای برنامه نويسی تحت وب امروزی ديگر جوابگو نيستند. اين مهم، آنها را مجبور به خلق کدهاي زبان برنامه نويسي تازه اي با نام Go نمود. بر پايه ادعاي خالق اين زبان برنامه نويسي، Go ساده، سريع، امن، سبک بوده و به دليل کد باز بودن آن برنامه نويسي را لذت بخش مي کند.

با توجه به افشاگري Sean Michael Kerner، در ماه سپتامبر 2009، در مورد تلاش گروه برنامه نويسان گوگل براي تهيه کدهاي باز برنامه نويسي با قابليت انعطاف بيشتر، انتظار انتشار جزئيات تازه اي از اين زبان برنامه نويسي مي رفت. او کدهاي برنامه نويسي جديد را به کدهاي Java تشبيه نموده بود.

۰۶ آبان ۱۳۸۸

گرفتاری

در طول ماه اکتبر حسابی سرم شلوغ بود. دائماً در حال برنامه نويسی برای قسمتهايی از پروژه جديد و کار با نوت بوک ارزان قيمتم بودم. تصميم گرفته ام يک قسمت از برد اصلی الکترونيکی دستگاهم را که خيلی از درجه حرارت محيط تاثير پذير است و مدام اندازه گيری های من را به هم می ريزد، حذف نموده و عمل آن را با يک برنامه ساده کامپيوتری (ميانبر) جايگزين کنم، تا هم هزينه تمام شده آن را کمتر کنم و هم دقت کارم را بالاتر ببرم. هر چند کاهش هزينه تمام شده شامل حال من نمی شود، چون قبلاً اين هزينه را پرداخت کرده ام.
اما با وجود مشغله زياد در هفته های اخير، عصر دوشنبه، 26 اکتبر 2009 باران نسبتاً شديدی باريد و لپ تاپ من هم از عوارض اين بارش شديد بی نصيب نبود. مقدار زيادی آب از لابلای منافذ و زيپ ها وارد کوله پشتی حاوی لپ تاپ شد و به داخل سيستم الکترونيکی و مونيتور نفوذ کرد. به طوری که لپ تاب بی نوا برای مدت تقريباً يک ساعت در 5 سانتيمتر آب کف کوله پشتی غوطه ور بود و از دست من که زير باران گير افتاده بودم کاری برای نجات آن بر نمی آمد.
پس از رسيدن به منطقه امن، اولين کاری که انجام دادم روشن کردن لپ تاپ نمناک بود. با بالا آمدن سيستم عامل خيالم راحت شد. اما نصف صفحه کريستال مايع مونيتور از پشت خيس شده بود و تصوير نور ساطع شده از آن قسمت بسيار بيشتر از جاهای ديگر تصوير بود (تقريباً سفيد رنگ). صدايی هم از بلندگوها در نمی آمد. به تدريج با خشک شدن آب نفوذ نموده به داخل لپ تاپ، مشکلات در حال حل شدن است. از فردا مجدداً کارهای عقب افتاده اين چند روز را می توانم از سر بگيرم. اگر چه در اين مدت از کار و زندگی افتادم، اما زياد هم بد نبود. چون باعث شد در اين دو روز، چهره دوستان را در فيس بوک نورانی تر ببينم. البته شدت نور آنقدر زياد بود که تقريباً چيزی ديده نمی شد.